تبليغاتX
مـــــریــــم هـــای پـــر پـــر

     قـصه

     قـصه مـن و توست

     قـصه ی با مـن و بی توست

     قـصه ی با تو و بی مـن

     من بازنده قصه های بی پایانم

     قـصه هایی که کسی شـاید آخـرش

     جایی نزدیک کــلاغ ها تسلیم شود

     قـصه شاید خودش را ببازد

     قـصه خودش را

     و صـورتـی شیرینش را

     بـــــی تــــو

    خــواهـد بــاخت !

    ...

    ..

    .

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:11 توسط ..::مریم::..

 

انگشتانم را در جوهر فرو می کنم

و آهسته

پشت کتف تو ، نقش بال هایی شفاف می کشم

انگشتانم را در جوهر فرو می کنم

و پشت پلک بسته ات

تصویری از باغهای هفت گانه بهشت را ترسیم می کنم

انگشتانم را ، در جوهر فرو می کنم

و بر دستانت

گل سرخی که همرنگ نبض قلب توست می کشم

منتظر نمی مانم

می دانم

باید بروم

تو این گل را نیز به دیگری خواهی بخشید!



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:0 توسط ..::مریم::..

خواب بودم

در یک روز پاییزی

 فرشته ای صورتی 

برایم شعر خواند

از تنهاییش

از غم هایش

 از شادی هایش

و من شروع کردم به نوشتن

نوشتن واژه ها

و کلبه ای صورتی  

را برایم به ارمغان آورد

و امروز این کلبه ۴ ساله می شود.

 

زینب نازی تولدت مبارکزینب نازی تولدت مبارکزینب نازی تولدت مبارکزینب نازی تولدت مبارک

 

امروز به حرمت این چهار سالی که گذشت، فقط عطر گلهای صورتی را نفس خواهم کشید، عطر گلهایی را به هوای آن دسته گلی که خاطرات شیرین چهار سال  وبلاگنویسی را برایم به ارمغان خواهد آورد بو می کشم و لذت خواهم برد از آن همه عطری که در این دسته گل پژمرده نهفته و در خاطرات من ثبت شده است...

 

 پ ن ١ : میدانی من یک سری چیزهای که اینجا می نویسم فقط برای این هست که بعد که میخوانم یاد یک سری چیزها بیافتم، اینجا محلی است برای جمع آوری خاطره هایم و آدمهای که با صدا می آیند و گاهی میروند بی صدا.

 پ ن ٢ :  از همه دوستان عزیزی که طی این چهار سال من رو همراهی کردند تشکر می کنم... دوستانی که بودنشون برام کلی ارزش داره...

 پ ن ٣ :  این روزها با این همه بی کسی اگر خدا دستش را برایم دراز نکرده بود، وسط همان جاده می ماندم تنها، و اگر خدا به دادم نرسیده بود نمیدانم الان در کدامین کویر سرگردان بودم، باز هم بین همه خدا پیش دستی کرد و زودتر از همه جایش را در قلبم محکمتر کرد و من را آنچنان به خودش وابسته تر کرد که شب تا صبح برایش قصه میخوانم و برایم لبخند میزند.

 پ ن ۴ : کسی چه میدونه شاید این تغییر عنوان وب لاگ هم هدیه ای از طرف من برای وبلاگم باشه!!! 

مریم روزهای صورتی

 

 

و در نهایت هدیه ای بسیار زیبا از دوست خوبم ساقی

هم خیال روزهای صورتی من

 

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 7:55 توسط ..::مریم::..

امروز ،

 
لبریز از بودنی که نبودن را به رخ می کشید ،


به کابوس وهن ،


خواب رفتم !


و دیروز !


آه !


من دیروز را گریستم ،


هزار بار !

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:32 توسط ..::مریم::..

اینجا همه چیز هست

آسمان آبی

رودخانه آبی

جنگل و پرنده

معجزه

حتی زخم و تبر و نمک

عاشقان , دسته دسته

کلاغان خبرچین

حتی روباهی که عشق را شناخته است!

اما حیف!

صد حیف!

دنیایم خالی , خالی است

جهانم بدون تو

چیزی را کم دارد

چشم جهان جامی است که در آن

شراب و شاعر را گم کرده است.

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 13:23 توسط ..::مریم::..

من خواب دیدم

که نمک مرهمی بود بر زخم

تبر دوست بود با درخت

گرگ , نی می زد برای گوسفند

هم سفره بودند باهم خورشید و ماه

من خواب دیدم

جوانه می زد امید

شب با روز آشتی می کرد

گرما صورت برف را بوسید

من خواب دیدم

نیلوفری برای خواب برکه , لالایی می خواند.

و پیله ای بر برگهای توت بوسه می زد

و سادگی میهمان ضیافت شده بود

من خواب دیدم

باد , تکیه گاه نهالی شده بود

شاپرکی آرام , در جشن گل می رقصید

من خواب دیدم

مرگ , شاخه گلی به زندگی بخشید

و غم کوله بارش را برای همیشه می بست

نفرت آدمیان به جهنم تبعید شد

و دریا عاشقانه ساحل را به آغوش کشید

من خواب دیدم نقاشی عشق را می کشید

و پروانه ای بوی خدا داشت.



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 13:3 توسط ..::مریم::..

 

سنگ : سنگ زدی به اعتراض . شکستی ... شکستی ... شکستی ...

 دوست داشتی به همه چیز سنگ بزنی و اعتراض خودت را نشان بدهی .

رسیدی به شیشه های نشکن . نشکست !

یأس فلسفی گرفتی ... خسته شدی .

دچار مازوخیسم شدی ، سرت را به سنگ زدی و مُردی !

 

 

کاغذ : هی مداد تراشیدی ... هی کاغذ سیاه کردی ،

گاه با کاغذ ، شیشه پاک می کردی ،

گاه با نوشته هایت ژست های روشنفکرانه می گرفتی ،

گاه کاغذ مچاله می کردی و گاه قلم هایت را وادار به خودنمایی می کردی .

نوشتی ، نوشتی ، نوشتی .

یک بار ، یکی از شخصیتهای داستانت ، دیوانه شد و قصد خودکشی داشت ،

 به نهیلیسم رسیدی و به جای او خودت را کُشتی !

 

 

قیچی : بریدی ، بریدی ، بریدی ... حالا هر چه بود می بریدی ،

از فیلم گرفته تا فلان شعر فلان شاعر معروف که سالهاست مرده !

ادعایت هم این بود که بهتر از همه می دانی.

ولی مهم بریدن بود گویا !

 


سنگ ، کاغذ ، قیچی . چند چند؟ بُرده ایی ؟ یا باخته ایی ؟

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:27 توسط ..::مریم::..

دیروز جمعه بازاری برپا بود

کودکی را دیدم . . .

رنگ می فروخت ، برای زندگی

شتاب کردم و صورتی را من خریدم!

 

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:32 توسط ..::مریم::..

شادی و نشاط و خنده

تاس ها را میریزیم

خانه ها را

چند تا یکی پیش می رویم

از نردبان بالا می رویم

ولــــی

گاهی آن وسطها

به سَر مار میخوریم

با غصه

به پایین سُر میخوریم

دو خانه مانده به آخر

دهن مار قورتمان میدهد

بازی را از سر شروع می کنیم

اما صفحه را که می بندیم

بازی یادمان میرود

با اولین نردبان مست غرور می شویم

اولین مار زندگیمان را نابود می کند

زندگی را چقدر سخت بازی می کنیم!

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:21 توسط ..::مریم::..