سه نقطه های زندگیم ،
زیاد شده اند انگار!
و من مدام،
حسابشان از دستم در می رود.
سه نقطه های زندگیم ،
خوانده نمی شوند ،
فقط سه نقطه اند
و مثل غبارهای گیج ،
کوچک و بزرگ می شوند.
سه نقطه های زندگیم ،
مثل سرفه اند ،
که هی سراغ دارو را از من می گیرند
و روی ترکهای روحم می نشینند .
سه نقطه ها ، سه نقطه اند
که شعرهایم را به بازی می گیرند
و روی شناسنامه ام راه می روند ،
تا برسند به صفحه آخرش
سه نقطه ها ، فقط سه نقطه اند.
می خواهم راه بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم.
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین ،
در محرم ترین ساعت ماه گریه کنم .
می خواهم کمی دورتر از شما ،
کمی نزدیک تر به ماه بمیرم . *
*****
*هیوا مسیح

بابا آب داد و احتمالاْ نان!
می دانی ما مشقهامان را از بر بودیم،که مشق، تنها سیاه است!
شاید هم زندگی سیاهه ی مشق است!
ما فقط مشق نوشته ایم... نوشته ایم...نوشته ایم...
ورق زده ایم...صرف کرده ایم....ولی فقط سیاه مشق نوشته ایم!
آری... بابا آب داد ... و نان نیز !
که ما نه نانمان کم است، نه آبمان!
پس حتما خوشی زیاد زده زیر دلمان ؟؟ یا .....؟