تبليغاتX
مـــــریــــم هـــای پـــر پـــر
 

سفيد تنها و دل‌تنگ است.
سفيد: کجايی؟ تنهام.
سياه: من اينجام؛ با تو.

 

چهار ماه بعد. سياه تنها و دل‌تنگ است.

سياه: کجايی؟ تنهام.
سفيد: اه‌اه. تو خيلی سياهی.
سياه: ولی...
سفيد: من تو «مود» نيستم. ساکت!
سياه: چی شده؟
سفيد: به تو هيچ ربطی نداره.

نکته: خيلی به لباس‌های سفيدتان دل نبديد. ممکن است کثيف و چرکين شوند. شايد بشود شست‌شان، ولی بعد از مدتی می‌فهميد چرک‌مرد شده‌اند و بايد آنها را دور انداخت.

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 13:41 توسط ..::مریم::..

 

با تو بودن
شروع زيستن است
در سرزمين آبي عشق
و از تو گفتن
اغاز رهايي
فارغ از هياهو
پلك پنجره اي را گشودن
و با نسيم نگاهت
همسفر بودن
آغاز پرواز است
آنجا كه آينه غرق بهت
قناري است
برايت زيستن
مرگ باورهاست ........

 



 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 14:52 توسط ..::مریم::..

 


*همه چیز براساس اسناد و مدارک سنجیده میشه ! حتی بودنت ! یک شناسنامه می تونه

مدرکی باشه برای زنده بودنت ! حتی اگه فقط در ظاهر زنده باشی !




هستم ، هستي ، هست / بودم ، بودي ، بود

هستيم ، هستيد ، هستند / بوديم ، بوديد ، بودند

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 16:22 توسط ..::مریم::..

 

من در اين دوردستها به انتظار نور نشسته‌ام و غافل از بيم شبانه چشم

به فرداي نيامده دوخته‌ام . با حال امروز ؛ قول فردايي شادتر را ميدهم و

مي‌خواهم سكوت را مهمان زبان خسته‌ام كنم .

چاره چيست در ميانه راهم و گفته‌ام تا مقصد ماندگار ...

همسفرم مهربان و خسته‌تر از من از درد زمانه !!

تا با تو بودن ، تا همنفس بودن مقصد طولاني است و وراي طاقت من و

باز من ماندم و اين بازي سخت روزگار.

هميشه عسل بودن و همواره خنديدن كاش آسان بود ؛

 كاش آسان بود ؛

 آنگاه من تا سحرگاهان شيرينتر از عسل بودم و خندان‌تر از پسته ...


گناه از آن تو نيست ؟! گناه از آن من نيست ؟!

حق با ماست و با هيچ‌كس‌هاي دور و بر ما ؛

مي‌بيني ؟؟ آنقدر دورمان شلوغ است كه هرگز تنها نخواهيم ماند ؛

 قول ميدهم !


خسته‌‌ام ؛ اما نه از تو ؛ باور كن...

 

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 15:32 توسط ..::مریم::..


وقتي دل ارزش خودش را از دست بدهد و چشمها ديگر اشکي

براي ريختن نداشته باشند،

وقتي ديگر قدرت فرياد زدن هم نداشته باشي،

وقتي ديگر دفتر و قلم هم تنهايت گذاشته باشند،

وقتي از درون تمام وجودت يخ زده باشد،

وقتي چشم از دنيا ببندي و آرزوي مرگ کني،

وقتي احساس کني تنها ترين تنهاها هستي و وقتي باد شمع

اتاقت را خاموش کند،

چشمهايت را ببند و با همه وجود از خدا بخواه که صدايت

کند،

انگاه روح خاموشت جان مي گيرد و

برايت فردا روز ديگري است
........



 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 9:43 توسط ..::مریم::..

 

اتاق بوی نا می دهد ... بوی ننوشتن ... بوی جوهر ریخته از خودکار ...

بوی خاک ...

چه خیالی است ؟ من زیر این پتو دارم با زندگی می جنگم ! نه ببخشید

فرار می کنم !

دارم اینجا ضمایر زندگی را صرف می کنم

 " من / تو / او / ما / شما / ایشان / "

آخر می گویند زندگی روی این ضمایر می چرخد ! ولی من هر چه کتاب

خواندم ، نفهمیدم "

من چرا بايد ما شود و ما چرا ايشان " و " تو"

از تو هیچ وقت چیزی نفهمیدم ! ای لعنت به این زندگی ! لعنت !


می دانی ؟ نه نمی دانی ! وقتی کسی به من تسلیت می گوید و "

می گوید غم آخرت باشد "

نمی دانم کدام غم را می گوید ! آخر من اصلا نمی دانم غم چیست !

فقط می دانم خودکارهایم

هر روز پیرتر می شوند و چراغهای قرمز طولانی تر ! چه خیالی است !

من هرگز بر ویرانه هایم گریه نخواهم کرد ... می دانی که ؟! من فقط از

" این عابران مسخ که مدام به خیابان نگاهم ، راه را بیراهه به

خواب می بينند " خسته ام ! آخر من هزار بار گفته ام که جنازه ای

بیش نیستم ! نگفته ام ؟ جنازه ای با شناسنامه باطل نشده !

 جنازه ای که راه می رود ... حرف می زند ... می خندد ، برای همین

است که شناسنامه اش را باطل نمی کنند ! می دانی که ؟ ای لعنت

به این زندگی ! لعنت به من ! لعنت به همه ضمایر !

 

مریم **** ۱۶/۱۰/۱۳۸۳





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 18:58 توسط ..::مریم::..