سكوت من گذشته دارد.
به خاطر آن بارها تشويق شده ام.
هفت هشت ساله بودم كه دانستم هر بچه اي آن را ندارد. سكوت من اولين دارايي ام به حساب مي آمد..
در طول سالهايي كه بعد از آن آمد بارها مورد تحسين زنهاي خانواده مان قرار گرفتم به خاطر توداري ام.
به خاطر راز داريم.
خيلي زود فهميدم كه به يك صندوقچه مي مانم با دري كيپ و پر از راز.
با عبور تو ،
يك ستاره از مدار چشم من گذشت
رفت ، آن طرفتر از تمام لحظه ها
رفت ، تا بهار را بياورد
رفت ، تا پرنده را صدا كند
رفت تا ...
روزهاي خالي مرا پر كند
رفت و من
غرق بي بهانگي شدم
با عبور تو
يك ستاره از مدار چشم من گذشت
رفت و آنطرفتر از تمام لحظه هاي من غروب كرد
رفت و ..
هيچگاه بر نگشت...
دنیای من خیلی کوچیکه
به اندازه یه اتاق 9 متری که توش به زور میشه راه رفت
به اندازه یه تختخواب صورتي
یک آینه و میز که کلی خرت و پرت روش چیدم
کمدی از لباسها و کفشها و روسریها که برام بی معنی اند
و کتابخونه ای که تو دنیابه اين کوچیکي جای بزرگی اشغال کرده و خودم ایتو خوب میدونم که دنیای این کتابخونه از هر دنیای دیگه ای برام بزرگتره و من گاهی هوس میکنم خودم را از این دنیای کوچیکم جدا کنم و برم تو دنیای بزرگ کتابخونه و کتابهام و خودمو تو کلمه ها و واژه هاغرق کنم.
تو دنیای کوچیک من تلفنی هم دیده میشه که باعث میشه با دنیای بزرگ بقیه ارتباط داشته باشم.
بعضی وقتها زنگ تلفن اونقدر کش دار میشه که دوست دارم از پنجره اتاقم پرتش کنم بیرون و بعضی وقتها اونقدر دلنشین میشه که دوست دارم یه دسته گل صورتی بهش هدیه بدم !
واي واي اصل کاریه یادم رفت ۰۰۰ یه کامپیوتر هم دارم که میزش چند برابر خودشه و باعث میشه تا من با دنیای مجازی بزرگی ارتباط داشته باشم و اين اتصال بعضي وقتها شيرين و بعضي وقتها تلخه...!
راستی من تو این دنیای کوچیکم ساعت ندارم چون تیک تیک ساعت حالمو بد میکنه ولی تا دلتون بخواد عروسک ، خرس ،خرگوش و سگ دارم.
یه تلویزیون هم دارم که رویهم رفته 10 بار هم روشن نشده .
ولی من تو همین دنیای کوچیکم خدایی دارم به بزرگی همه چیزهایی که تو این دنیا هست و نیست . خدای من اونقدر بزرگ و مهربونه که با هیچ واژه ای نمیتونم به تصویر بکشم ... !
بعضی وقتها که به اطرافم نگاه میکنم میبینم که دنیا به این کوچیکی چقدر شلوغ شده و من توی شلوغیهای دنیام گم شدم ...!
کسی
در را بسته است
کسی
سخن می گوید
با سایه اش
لختی درنگ کن و جنگل را به یاد آر
به یاد آر که چمنزار زیر آفتابِ تند روشنتر است
نگاههای بی مه و بی ندامت را به یاد آر
.......
وسط داد و ناله ها ، در اوج درد براي اينكه حواسش را پرت كنم مي پرسم :
حالا اسمشو چي مي خواي بذاري ؟بريده بريده مي گويد : نمي دونم ببينم شوهرم
چي ميگه .
عصباني مي شوم : بچه ي تو را ، تو داري اين جوري درد مي كشي ، اونوقت
شوهرت ...
بيچاره فقط كم داشت در اين شرايط يكي برايش درباره ي حقوقش سخنراني كند .
( ولي واقعا عجيبه كه حتی در اين لحظه هم حس نمي كنند ” حق “ بيش تري
دارند )
اين دفعه بعدش پرسيدم : خب ، حالا چي دلت مي خواد ؟
گفت : خودم دوست دارم بذارم زهرا ولي شوهرم ميگه شقايق ..
گفتم : شقايق قشنگتره بعد يكهو خودم رو جمع كردم . اما نظر تومهمه ، بايد
اسمشو هرچي دوست داري بذاري!!!
..........
( اينجا همه زن هستند / فصل زنان ، جلد سوم )

سهم یک زن از 365 روز سال فقط یه روز است . روز تعارفهای چهار لا و پنج لا و
هندوانه هایی که زیر بغلش قرار میدن .در این روز باید فراموش کند که او همان زنی است
که نه حق سرپرستی از بچه اش را دارد و نه حق دارد بی اجازه شوهر و پدر به مسافرت ب
رود و نه امنتیتی دارد تا در خیابانهایی تاریک قدم بزند.
در این روز باید فراموش کند که همنوعانش برای گذران زندگی ، آراسته در گوشه خیابان به
هر راننده ماشین مدل بالایی لبخندی زده و با لوندی سر تکان میدهد.
فراموش کند که سهم خواهرانش در اهواز و ایلام تنها پیت نفتی است که خود را به آتش
کشند.
قرار است همه اینها را فراموش کنند.
هدیه روز مادر ؛ یک دسته گل ، قابلمه تفلون ، ظرفهای کریستال ، کاسه بشقاب چینی و یا
النگوهای زرد و یا یک روز شام درست نکردن و.... اینها یعنی حق السکوت !!!
امروز روز مادر است ، همان مادری که بهشت زیر پاهایش است ولی برای خود آرزو و
آرمان مستقلی ندارد .... که اعتراض کند، که فریاد سر دهد ، که کار کند ، که هویت
اجتماعی داشته باشد .
روز مادر و میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) را به همه
مادران پاک و آزاده ایران زمین تبریک میگویم .
عصر تابستان
زير درخت خشکيده گيلاس
فکر کنم خواب ترانه می ديدم
حياط خانه مان آب پاشی شده بود
صدای مادر بود و قل قل سماور گوشه ديوار
پدرم در سايه شمعدانی هايش را آب می داد
خواب می بينم
عصر تابستان
بوی شيرينی داشت