تبليغاتX
مـــــریــــم هـــای پـــر پـــر

خيلی دلم می خواد زبان ناشنواها رو ياد بگيرم...
زبان کر و لال ها...
لال بازی...
حرف زدن بی صدا...

احساس می کنم خيلی حرف داره...
و احساس می کنم دنيام اينجوری شايد بزرگ تر بشه...

حالم بهتر...
و سنگينی قلبم کمتر...
شايد...
...

ببينم کر و لال های تموم دنيا با يه زبون حرف ميزنن؟




گوش کن!

صدا چگونه جوانيمان را برد

تا جايی...

ميان جيغ و سکوت...

گم شويم...




 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 12:12 توسط ..::مریم::..

 

دلم مي خواهد چيزي بنويسم،نامه اي ،شعري ،درد دلي...
اما دلم گرفته است...يادش بخير،آن روزها،دلم كه مي گرفت،جایی بود برای نوشتن! 
آن روز ها دلتنگ بودم...ولی امروز دلم برای همان  "دلتنگي ها" ، تنگ شد ...
راستش ميان خاطره و تداعي دست و پا میزنم.

میان فراموش شده ها غرق مي شوم...
يادش بخير ...
يادش بخير سادگيها،ساده انديشي ها و صداقتها...
 اگر تو هم جاي من بودي، دلت مي گرفت جز خاطراتت چيزي براي مرور كردن داشتي؟!
تو اگر جاي من بودي غوطه ور در يك دريا تداعي جز دست و پا زدن چه مي كردي؟!
اينها سياهي نيستند،اينها خاطره ها و تداعی های من هستند.
برای من گنجهاي زير خاكي كه هروقت دست و بالم خالي مي شود به آنها پناه مي برم...
هروقت دلم مي گيرد،ياد آن روزهاي اول مي افتم،ياد سادگيها،ساده انديشي ها و صداقتها...
ياد دلتنگيها،درد دلها....ياد انتظار كشيدنها و لحظه شماريها...ياد دست خالي و دل پر بازگشتنها...
شاد مي شوم...لذت مي برم...با تمام وجود....شادي تنها خنديدن نيست....آنهم در اين غمكده!
اشتباه ما دل بستنهاي ماست...دل بستن آغاز دل كندن است...
صميمي ترين دوستها و همراهان هم وقتي بي حوصله مي شوند،مي روند...
دل نبايد بست...بايد لذت برد...بايد از دوست داشتنيها تا هنوز خاطره نشده اند لذت برد...


پ ن : پرشین لاگ برای من همه چیز بود ...یه دوست خوب بود که دلتنگیهامو اونجا سیاه میکردم ولی خودم فکر میکردم دلتنگیهام همه صورتی هستند ... به این میگن خیال خام!!!

از پرشین لاگ هیچی نموند جز دوستیها و خاطره ها!!!

دوستانی که بهشون افتخار میکنم و خاطره هایی صورتی !!!

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 3:28 توسط ..::مریم::..


دلم براي زندگي تنگ شده ، اصلا روزها بهم نمي چسبند ...
جمعه که مي شود فکر مي کنم چه جور هفته اي داشتم ؟
هيچي يادم نمي آيد ، يعني روزها برايم فرق نمي کند انگار.
هيچ چيز متمايزي توي روزها نيست.
انگار اصلا دلم نمي خواد چيزي را توي حافظه ام نگه دارم.
يک جوري خلا شده اون تو!
بهانه هاي کوچک خوشبختي هميشه هست ... اما من هنوز گيجم.
تمام فلاش بک هاي ذهنم مال بچگي است.
نمي دانم چرا من اينقدر در بچگي گير مي کنم.
خيالبافي هم برايم سخت شده.
انگار توي فضا معلقم .
درست که روزهايم همه خوب هستند اما نمي دانم چرا هيچ حس خوبي ندارم.
همون حس خوشايند دوست داشته شدن را.
همون حسي که مهم هستي و بقيه برايت مهم اند.
همه چيز انگار تخت شده ، يک بعدي ! شبيه عکس برگردان شده ام!!!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 10:40 توسط ..::مریم::..

م مثل مـــــریـــــم

پ مثل پــیــنــکــی

مـــريـــم پـيـنـکــي

چقدر بهم می آييد!!!

همین که کنار هم باشید لذت بخشه!!!

هردوتونو دوست دارم !!!

دیشب خواب هردوتونو دیدم !!!

یه خواب صورتــی صورتــی !!!

ولـي يه گل ســـرخ بين همه گلهاي صــورتــي و مــريــم خودنمايي مي کرد!!!

ممنون گــــاد جون ...



پ ن : من خواب ديده ام که کسي مي آيد ... کسي که مثل هيچ کس نيست ...!!!

(فروغ فرخزاد)


 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 13:7 توسط ..::مریم::..

قدم زدن زير بارون ،بدون چتر ، تنهايي اونم به مدت يک ساعت براي خودش عالمي

داره...

امروز وقتي تو اون هواي سرد و بارون شديد داشتم پياده مي رفتم

و بارون همش منو ميبوسيد همه فكر كردند ديوانه اي بيش نيستم و بس...

گرچه من هميشه ميگم ديوانگان را عشق است...

اما لذتي كه من امروز بردم هيچ كس حتي نتونست حسش كنه ...!

پس ديوانه بودن هم عالمي داره كه هر كسي نميتونه لمسش كنه...!

 

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 18:35 توسط ..::مریم::..

درختان پر شکوفه بادام را دیگر فراموش کن، اهمیتی ندارد

در این روزگار

آنچه را که نمی توانی بازیابی به خاطر نیاور

موهایت را در آفتاب خشک کن

عطر دیرپای میوه ها را بر آن بزن

عشق من، عشق من

فصل پاییز است



ناظم حکمت


 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:29 توسط ..::مریم::..

چند وقتیه هر وقت ميام از جلوی آينه رد بشم يا خودم رو تو آينه می بينم،
يه حس غريبی بهم دست ميده....
انگار اونی که توی آينه است من نيستم....
هر چقدر هم نگاهش می کنم نمی شناسمش...
نه اينکه بگم اون آدم بديه... يا نفرت انگيزه... يا شيطان صفت... نه
فقط غريبه...
من نيستم...
يکی ديگه است...
چشماش مال من نيست...
اصلاً يادم نمی ياد قبلاً چه حسی نسبت به خودم تو آينه داشتم...
الان ولی حس خوبی نيست...
ازش می ترسم...

چشمهای آدم تنها يادگار کودکی هر کسی هستن...
انگاری يادگاريام گم شدن...


pinky 

4 شهریور 1384  



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 21:27 توسط ..::مریم::..


کفشها برای راه رفتن ساخته شده اند



پاها هم همین طور،



به همین دلیل آنها آن قدر تفاهم دارند



و آن قدر زیاد يکديگر را می بینند.



Michael dugan


 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 10:44 توسط ..::مریم::..

"گرچه خيلي زننده است كه اين چنين از خودم تعريف كنم، ولي بگذاريد بكنم. بگذاريد از رويائي كه ديده ام و چيزهائي را كه خداوند به من الهام كرده است براي شما تعريف كنم"
"چهارده سال پيش مرا به آسمان بردند. از من نپرسيد كه بدنم در آنجا رفت يا روحم، چون خودم هم نميدانم، فقط خدا ميداند. ولي به هر حال خودم را در بهشت ديدم. در آنجا چيزهائي شنيدم كه انسان حيرت مي كند، نه مي شود آنها را تعريف كرد و نه مي شود در كلمات گنجانيد. علاوه بر آن، من اجازه ندارم كه به كسي چيزي در اين باب بگويم..." (نامه دوم پولُس رسول به مسيحيان قرنتس)

نميدانم كدامين روز فرا خواهد رسيد، روزي كه منتظرش هستم و گويا روز سرنوشت ساز و مهم زندگي من خواهد بود، نميدانم آن روز كه فرا رسد، و فرشته اجل بياييد، من چه بايد بكنم، آيا بايد لباس سفيد حرير را برتن كنم و پشت پنجره منتظرش باشم، يا بايد در باغ را به رويش بگشايم...؟!!


روزي كه تو بيايي من از يادها خواهم رفت،و همراه تو در جاده زندگي قدم خواهم زد...!



پ ن ۱ : زياد به مرگ فكر ميكنم،مرگ را مي شناسم و هرگز از آن نترسيدم ... چون ميدانم زندگي در گرو مرگ است...!

پ ن ۲ : اي رسول ما بندگان مرا آگاه ساز و مژده ده که من بسيار آمرزنده هستم. (سوره الحجر / ۴۹)


pinky

۳۱ مرداد ۱۳۸۴  



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 10:56 توسط ..::مریم::..

ديشب، زمان بافتن خيالاتم......خيال بافيم رسيد به لحظه مرگم...
از حالت خوابيدنم احساس تو قبر بودن بهم دست داد...
داشتم فکر می کردم اگر هم بميرم همين جوريه لابد...
همين احساس ِ..... شايد...
لم داده روی طرف راست بدن ( البته من طرف چپ رو ترجيح ميدم، شخصاً )...
...

همين طوری رفت جلو...
رفت، رفت تا رسيد به زمان فاسد شدن...
زمان کرم گذاشتن...
هميشه احساس می کنم اولين قسمتی از بدنم که کرم ميذاره پهلوی چپمه...
از پهلوی چپم شروع می شم...
هيچ حس بدی نيست......نه درد داره...... نه هيچی...
فقط صدای کرم ها اذيت می کنه.......و وول خوردنشون تو بدنت...
يه حس بدی مثل مور مور شدن...
چون اجتناب ناپذيره بايد تحمل کرد ديگه و دعا کرد که زودتر گوشتای تن تموم شه...
...

تنها مسئله ای که خيلی خيلی آزار دهندس...
و حتی فکر کردن بهش هم عذاب آوره.......
وجود مارمولک اون زيره.
وای، وای فکرش رو بکن...
يه مارمولک ِ چندش آوره ِلزج ِ
با اون دست و پای چندش آورش
رو تن من با احساسی فاتحانه راه بره، منم هيچ غلطی نتونم بکنم.
وای اين بدترين عذاب عالمه...
تصورش رو بکن...
مارمولکه با وقاحت هر چه تمامتر بياد رو دماغم بشينه...
اون دم کثافت و لزجش رو هی رو صورتم تکون تکون بده
من از ترس نتونم حتی جيغ بزنم ( البته اگر هم بزنم فايده نداره چون من مُردم ).
با يه حالت خيلی کريهی از روی دماغم سرش رو خم کنه،
ذل بزنه تو چشمام بدون اينکه مژه بزنه...
بعد اون دهن بی ريختش رو باز کنه و با زبون درازش دور دهنش رو ليس بزنه...
چشاشو ريز کنه...
بعد از يه مکث کوتاه، با يه خنده مسخره ای بلند بلند بگه:

ديدی بالاخره گيرت آوردم،

من اون لحظه دچار مرگ دوباره ميشم...
تولد دوباره رو شنيدی؟... من دچار مرگش ميشم...
آرزو می کنم وسط برف و يخبندون بميرم که مارمولک وجود نداره ...حداقل...

آمـــــيــــن .

pinky

۲۵ مرداد ۱۳۸۴

 

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 10:23 توسط ..::مریم::..


باید کاری کرد .......

باید با خودمان کاری بکنیم........

با اتاقمان ، کتابهایمان ، نگاهها و حرفهایمان........

اتفاقها در جای دیگری می افتند و ما همیشه دچار اتفاقهای

خیابانیم.........

اما راه رفته را چه کسی می رود وقتی هیچ راهی نیست جز راه رفته

؟ .......

نه ، راه رفته همیشه هموار است ، باید از راه دیگری رفت.... به

کجا؟.....

نمی دانم.......فقط باید رفت.....



همه چیز آنسوی رفتن است....

همه چیز آنسوی نخواستن و خواستن است



اين مرز پنهان آری این مرز پنهان آدمی را نجات

می دهد....... آدمی را که با صد دریغ زندگی می کند و با هزار حسرت

می میرد!!!

 



 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 16:9 توسط ..::مریم::..


كاش تمام جهان آتش مي گرفت ...

يك رودخانه مي ماند و يك جنگل و كلبه اي در ميان آن!!!





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 17:18 توسط ..::مریم::..


دير آمدی ...

کفش هايم را به ابر يادگار داده ام ...

...

ديگر ماهی شده ام ...

و رودخانه ات

از من گذشته است
...





لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 13:43 توسط ..::مریم::..

 

منم میخوام
.
.
.
منم میخوام
.
.
.
منم میخوام
.
.
.
منم میخوام ماهی بشم!!!

 



 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 7:55 توسط ..::مریم::..