تبليغاتX
مـــــریــــم هـــای پـــر پـــر

وای چقدر دير مي گذره ... چقدر انتظار کشيدن سخته وقتي مي دوني اتفاق تو يه قدميه ....

اينم مي دوني که اتفاق بالاخره ميفته ولي انتظار کلافه ات مي کنه ...

 واي 20 دقيقه گذشت پس چرا نيومد؟.... چقدر ديگه بايد صبر کنم؟ ...

اصلا صبر کنم يا بي خيالش بشم؟....اين يه اتفاق تازه نيست ...

مدام تکرار مي شه ولي من هيچ وقت لحظه وقوعش رو نفهميدم ....

5 دقيقه ديگه هم گذشت....مهم اون لحظه اتفاقه بعدش ديگه اهميت نداره ...

يعني اصلا گذشت زمان رو حس نمي کني ....ولي همين چند دقيقه انتظار هم زياده ....

بازم گذشت ...

پس چي ش....................... سلام ، صبح به خير ....حيف بازم من نفهميدم اين خوابم کي اومد؟!!!!

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 9:14 توسط ..::مریم::..

 

اگر مرگ غیر طبیعی سراغم نیاید ...

سالهاي آخر عمرم يك زن شصت ساله اي هستم

كه هيچگاه موهاي سفيدش را رنگ نكرده است.

پيرزن آرامي كه براي آنكه قسمت آخر رمانش را مبهم باقي بگذارد ،

خودش را به مردن ميزند!

 

 

 


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 8:55 توسط ..::مریم::..

به خیال خودشان حالم را گرفته اند - آدمها -
يك خاله زنك بازي جديد و به من افتخار نقش اول آن را داده اند .
از هر دري هم ميخواهم فرار كنم از دري ديگر وارد ميشوند و باز
همان آش و همان كاسه!
بعضي ها عجيب از حرف در آوردن لذت مي برند
فكر ميكنم اگر لذتش معادل همان لذتي باشد كه من از
سكوت كردن و فراموش كردن مي برم ميشود بخشيدشان
به هرحال حق دارند بخواهند زندگيشان را لذيذ كنند.
انگار گريزي نيست!
روزهای آخر پاييزي مان بدجوري دارد به "زنيكه بازي" ميگذرد !!!

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 2:45 توسط ..::مریم::..

ذوب شدن قانون قندیلهاست و هیچ نگفتن قانون من

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 13:1 توسط ..::مریم::..

عجب رسميه رسم زمونه

قصه برگ و باد خزونه 

 ميرن آدما ، از اونا فقط 

 خاطره هاشون به جا مي مونه

 

 

دیروز کلی پرنده پر کشید ... واقعا درد ناکه...

كاش نمي گذشت و همه چيز ساكن مي موند...!

روحشان شاد ...

یادشان گرامی ...

 

 و كار خلق عالم بسوي خدا منتهي مي شود (نجم/42)

 

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 10:55 توسط ..::مریم::..


هستم زیر سایه یاس و مـــــریـــــم

همین نزدیکیها هستم

هستم و از دور نگاهت می کنم

ولی تو حواست نیست ، هستم

هستم و در این حوالی روزهایم را می بویم

مهم نیست که تو حواست هست یا نه ولی من ، هستم

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 11:4 توسط ..::مریم::..

 

رودخونه ها .... رود خونه ها

منم میخوام ماهی بشم

ماهی بشم

ماهی بشم

ماهی بشم

.

.

.

.

........

ماهـــــــــــی

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 17:53 توسط ..::مریم::..

باغبان میداند
که چه مفهوم بود در گل یاس
و گل مریم این باغ چه اندازه نکوست
و چه اندازه دل نسترن از غصه پر است
باغبان می فهمد
که صفا ریخته است در دل او
و خدا میداند
که گل از باغ نگردد خالی...

عاکف

ممنونم عاکف عزیز

 

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 17:16 توسط ..::مریم::..

 

 "شاسوسا  ؟! تو هستی ؟


 

 دیر کردی ،


 

 از لالایی کودکی ، تا خیرگی این آفتاب ، انتظار تو را داشتم . "


 

و دستها محکم بر میزها کوبیده شد و زندگی آغاز شد ... معلم تکرار کرد ... و من تکرار کردم و تو تکرار کردی و ما تکرار کردیم و زندگی تکرار شد ! و زندگی سه بخش بیشتر نبود و دو نقطه بیشتر نداشت !


زن           

           دِ     

                           گی  

 

دستهامان را بر میز کوبیدیم تا خوب بفهمیم که زندگی سه بخش بیشتر نیست و تکرار کردیم و تکرار کردیم از لالایی تا میز ... تا کوچه ... تا بلوغ ... تا فلسفه ... تا هم آغوشی ... تا خیانت ... تا ........ و زندگی تنها تکرار سه بخش بود ... 


 

" شبیه هیچ شده ای ،


 

چهره ات را به سردی خاک بسپار ! "


 

و مرگ یک بخش بود و نقطه نداشت !


 

و مرگ یک بخش بود و نقطه نداشت !


 

                       ......


 

"شاسوسا ؟


 

صدای زنگ قافله را می شنوی ؟ "


 

 

/ شعرهای داخل گیومه از سهراب /

 

 

 


 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 19:43 توسط ..::مریم::..


تا حالا صدای دف رو از نزدیکِ نزدیک گوش دادی؟...
صداش میاد تو گلوت میشینه..... ضرباتش رو تو گلوت حس می کنی...
تمام روحت رو می لرزونه.....با هر ضربه ای گوشای تو هم باهاش می زنه...
مثل دف...

هیچ تا حالا فکر کردی اونی که دف رو ساخته چه انسان مقدسی بوده؟...

تنها.....
گرفته دل.....
بزرگ....
با شکوه....
زخم خورده....
... پیامبر.

الان چیکار داره می کنه؟...
به نوای ساز دف نوازان گوش میده؟...
کجاست؟...
تو بهشت؟...
یا هنوز همین دور و بر هاست، به یه شکل دیگه؟...
مثل یه آهو که پوستش حالا شده یه دف...
حالا خودشم شده دف...
دفِ دف...

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 19:29 توسط ..::مریم::..