قـصه
قـصه مـن و توست
قـصه ی با مـن و بی توست
قـصه ی با تو و بی مـن
من بازنده قصه های بی پایانم
قـصه هایی که کسی شـاید آخـرش
جایی نزدیک کــلاغ ها تسلیم شود
قـصه شاید خودش را ببازد
قـصه خودش را
و صـورتـی شیرینش را
بـــــی تــــو
خــواهـد بــاخت !
...
..
.
انگشتانم را در جوهر فرو می کنم
و آهسته
پشت کتف تو ، نقش بال هایی شفاف می کشم
انگشتانم را در جوهر فرو می کنم
و پشت پلک بسته ات
تصویری از باغهای هفت گانه بهشت را ترسیم می کنم
انگشتانم را ، در جوهر فرو می کنم
و بر دستانت
گل سرخی که همرنگ نبض قلب توست می کشم
منتظر نمی مانم
می دانم
باید بروم
تو این گل را نیز به دیگری خواهی بخشید!