
سنگ : سنگ زدی به اعتراض . شکستی ... شکستی ... شکستی ...
دوست داشتی به همه چیز سنگ بزنی و اعتراض خودت را نشان بدهی .
رسیدی به شیشه های نشکن . نشکست !
یأس فلسفی گرفتی ... خسته شدی .
دچار مازوخیسم شدی ، سرت را به سنگ زدی و مُردی !
کاغذ : هی مداد تراشیدی ... هی کاغذ سیاه کردی ،
گاه با کاغذ ، شیشه پاک می کردی ،
گاه با نوشته هایت ژست های روشنفکرانه می گرفتی ،
گاه کاغذ مچاله می کردی و گاه قلم هایت را وادار به خودنمایی می کردی .
نوشتی ، نوشتی ، نوشتی .
یک بار ، یکی از شخصیتهای داستانت ، دیوانه شد و قصد خودکشی داشت ،
به نهیلیسم رسیدی و به جای او خودت را کُشتی !
قیچی : بریدی ، بریدی ، بریدی ... حالا هر چه بود می بریدی ،
از فیلم گرفته تا فلان شعر فلان شاعر معروف که سالهاست مرده !
ادعایت هم این بود که بهتر از همه می دانی.
ولی مهم بریدن بود گویا !
سنگ ، کاغذ ، قیچی . چند چند؟ بُرده ایی ؟ یا باخته ایی ؟